مرضيه محمدزاده
906
دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )
عون و محمد آمده از بهر عون تو « 1 » * فرماى تا روند به ميدان اهل كين فرمود : « كودكند و ندارند حرب را * طاقت ، على الخصوص كه با لشكرى چنين » طفلان ز بيم جان نسپردن به راه شاه * گه سر بر آسمان و گهى چشم بر زمين گشت التماس مادرشان عاقبت قبول * پوشيدشان سلاح و نشانيدشان به زين اين يك پى قتال ، دوانيد از يسار * وان يك پى جدال برانگيخت از يمين بر اين يكى ز حيدر كرّار مرحبا * بر آن دگر ز جعفر طيّار ، آفرين گشتند كشته هر دو برادر به زير تيغ شه را نماند جز على اصغر كسى معين بودش به گاهواره يكى درّ شاهوار * درّى به چشم خُرد و به قيمت بزرگوار چون شمع صبح ، ديدهاش از گريه بىفروغ * جسمش چو ماه يك شبه ، از تشنگى نزار بىشير مانده مادر و كودك لبش خموش * پژمرده گشته شاخ گل و خشك چشمهسار شد سوى خيمه ، طفل گرانمايه برگرفت * آمد به دشت و گفت بدان قوم نابكار تيرى زدند بر گلوى اصغر ، اى دريغ * نوشيد آب از دم پيكان آبدار خون مىسترد از گلوى طفل نازنين * مىكرد عاشقانه به سوى سما نثار يك قطره خون به سوى زمين باز پس نگشت شهزاده در كنار پدر جان سپرد زار « 2 » * * * روزى چنان به ياد ، زمين و زمان نداشت * جورى ستاره كرد كه خود در گمان نداشت دانى دراز بود ، چرا روز قتل شاه ؟ * زيرا كه قوّت حركت آسمان نداشت گشتند ياوران همه مقتول و ياورى * كش آورد سمند و بگيرد عنان نداشت فرياد از آن زمان كه گرفتند گردِوى * راه برون شتافتن از آن ميان نداشت جسمش هزار پاره و بر جسم خويشتن * دلسوز جز جراحت تير و سنان نداشت مىرفت خون ز حلقش و با حق جز اين سخن * كز جرم شيعيان بگذر بر زبان نداشت مىگفتم از جسارت قاتل كنم حديث * ليكن « سروش » ناطقه ياراى آن نداشت بگرفت آفتاب و بلرزيد كوه و دشت باريد خون تازه از اين باژگونه طشت « 3 »
--> ( 1 ) - عون و محمد دو پسر حضرت زينب ( س ) مىباشند و منظور از عون دوم ، مساعدت و يارى كردن است . ( 2 ) - مثنوى روضة الاسرار . ( 3 ) - ديوان سروش اصفهانى .